X
تبلیغات
پروانه دل سوخته

عشق

سلام  دوستان امروز با وجود تمام غمین بودنام اومگم که به عشقم دارم میرسم و این چیزی بود که خدا از من خواست که صبر و امید بهترین چیزهاست

و من همیشه به دوستانم میگم توی صبر و امیدتون خ

 

دارو هرگز فراموش نکنید عباس کسی بود که به من زندگی دوباره داد با عشق واقعی با دوست داشتنی که تو تمام زندگیم مشابهشو ندیدم، چیزی که از ته قلب آدم اونو حس کنه نه اینکه فقط به زبون بیاره...

خیلی خوشحالم اینقد که نمیدونستم خوشحالیمو با کی درمیون بذارم واسه همین اومدم اینجا....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 22:50  توسط غمین  | 

گاهی وقت ها چقدر ساده عروسک می شویم

نه لبخند میزنیم نه شکایت می کنیم

فقط احمقانه سکوت می کنیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1391ساعت 18:0  توسط غمین  | 

سلام

دو سالی میشه مطلب جدیدی نزده بودم امروز به سرم زد بیام یادی از دوستانم بکنم

غمین بودنم نسبت به دو سال پیش خیلی کم شده چون به این باور رسیدم که خدا در هر لحظه کنارمه و غمین بودن برای کسی که خدا همراهشه بی معنیه و با تمام وجودم احساسش میکنم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 19:49  توسط غمین  | 

مرد

 

مـــــــــــــرد است دیگر...

گاهی تند میشود

و گاهی عاشقانه میگوید..

مـــــــــــــرد است دیگر..

غرورش آسمان

و دلش دریاست...

تو چه میدانی ازبغض گلو گیر کرده یک مـــــــــــــرد...؟

تو چه میدانی که چشمانت دنیای او شده...؟

تو چه میدانی از هق هق شبانه او که فقط خودش خبردارد و بالشش...؟

مـــــــــــــرد را فقط مـــــــــــــرد میفهمد و مـــــــــــــرد.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 19:31  توسط غمین  | 

زن

 

 

زن همیشه زیباست

گاهی انتقــام جو و گاهی عـاشق پیشه

می آفرینــد و گاهی میمیرانــــد !

با هر خطایی دلگیر و با پرســتش آرام میگیرد

گویا ، " زن " نیز طبع خــدایی دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 19:13  توسط غمین  | 

دلتنگی

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

                اول نام کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی افکار من است

               یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 17:15  توسط غمین  | 

سلام

خیلی وقته که مطلب جدیدی ننوشتم و حتی سایتم نیومدم

امروز که اینجام دلم گرفته که اومدم و دارم مینویسم یه کمی غمین شدم ...

نمیخوام دوستانمو غمین کنم فقط دلتنگیه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 17:4  توسط غمین  | 

 

سلام خیلی وقته که دلم تنگه دوس دارم بنویسم اما باور کنید هر دفعه یه مشکلی پیش میاد خیلی دلم واسه نوشتن تنگ شده اما نمیتونم ......

سلام خدا جونم چند وقتیه که احساس گناه میکنم خودم میدونم چرا اما دیگه احساس میکنم که نمی تونم باهات راحت باشم یعنی روم نمیشه از خودم بدم میومد اما الان که دارم مینویسم خوب شدم میتونم راحت باشما آزاد و بیخیال خدایا می خوام از ته دلم بگم که دوست دارم تا ابد ............... همین

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 16:22  توسط غمین  | 

 

... مرا ببخش ! اگر گاهي طاقتم تمام مي شود و با دهاني بسته به لهجه ي اشكها صدايت مي كنم

 

دوست داشتم بنويسم اما اين مدت كه بودم نمي توانستم . نمي دانم چرا فقط مي دانم ذهنم با حرفم يكي نميشه يعني غمين شده بودم . دريغ كه ديگر هم فرصتي براي نوشتن نيست جاده منتظر است ! و من باز هم بايد به آن دل بسپارم و تمام دلبستگي هايم را بگذارم و بروم و در تنهايي خودم بمانم البته منظورم از تنهايي ، تنهايي مطلق نيست چون هيچ انساني تنهاي مطلق نيست هميشه و در همه حال خدا با ماست اما نمي دانم چطور اين دفعه بازهم دارم مي روم در حالي كه دل شكسته را ترميم نكردم البته ...

نمي دانم ، نمي دانم فقط مي دانم كه بازهم در پيچ هاي اين جاده ي خطرناك گرفتار شده ام مي دانم كه مي گدرم اما بي خطر گذشتن را نمي دانم . كاش باز هم اسير راه نشوم و مجبور شوم از بيراهه بروم . خدايا خودت كمكم كن همان طوري كه اين بيست ساله ي زندگي به من كمك كرده اي و همان طوري كه مواظبم بوده اي پس تنهايم نگذار ... غمين را تنها نگذار كه اگر تنها شود غمينترين فرد روي زمين مي شود همين ! ؟ ! ...

کاش می شد سکوت غريبانه ی گنجشک های افسرده را معنا کرد...کاش می شد فرياد مظلومانه نيلوفر های مرداب را شنيد... کاش می شد انديشه و احساسم را به دست پيچکی بسپارم تا به هر کجا که می خواهند سر بکشند.... از تکرار ناقص خاطره ها , از تلاش بيهوده برای رفتن و نرسيدن مثل دو خط موازی خستم...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 16:22  توسط غمین  | 

     

تنها دلیل من که خداست و ،

                                            این جهان

زیباست ،

              وین حیات عزیز و گرانبهاست

لبخند چشم توست !

                               هر چند با تبسم شیرینیت

                                                                   آن چنان

از خویش می روم

                         که نمی بینمش درست !

لبخند چشم تو

در چشم من ، وجود خدا را

آواز می دهد

در جسم من ، تمامی روح حیات را

پرواز می دهد.

جان مرا ،  -که دوریت از من گرفته است -

شیرین و خوش

                        دوباره به من باز می دهد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 8:9  توسط غمین  |